یه سر بزن ضرر نداره

از هر دری سخنی

یه سر بزن ضرر نداره

از هر دری سخنی

جزیره

ساعت یک نصف شبه .یه باد تند خنک داره میوزه و شاخه های درخت گردو رو تکان میده.
روی یک تخت توحیاط دراز کشیده باتمام وجود خنکی هوا رولمس میکنه. داره فکر میکنه
به چی ؟ به کی ؟ خدا میدونه.شایدداره به عشقش فکر می کنه آره داره به عشقش فکر میکنه.
ولی کدوم عشق؟همون عشق نافرجامش دیگه.حسرت تو وجودش داره موج میزنه.به دختری
فکر میکنه که مدتیه ازش خبر نداره .از وقتی تعطیلات تابستانی شروع اونو ندیده.
همیشه همینجوریه شبهاش رو با این وضع به روز میرسونه.حسرت روزهایی که از دستش رفتند.
آخ که چه روزهایی میتونست در کنارش بهترین روزهاش باشند.اون میتونست در کنار دختری که
دوست داره شادی رو حس کنه.میتونست درکنارش لحظه ها رو بدست بیارهو تو هر لحظه زیبایی به هم هدیه بدند.
اما نتونست و اون روزها گذشتندحالا حسرت مونده وافسوس.زمان وقتی میگذره فقط زخمهاش میمونه و
دیگه هیچ.خیلی دوستش داشت تو تب عشقش میسوخت همیشه از خدا طلبش می کرد.اگه انقدر از خدا
خود خدا رو طلب می کرد دریق نمیکرد.همه چیز اینجوری شروع شد داشت از پله های تو محوطه
دانشکده بالا میرفت پر از احساس های گوناگون احساس یه کسی که انگار دنیا داره به اون نگاه میکنه
و همه با انگشت اونو به هم نشون میدن یا دارن در بارش حرف های نه چندان خوب میزنند.
با عجله تمام داشت از پله ها بالا می رفت که بره کلاس ناگهان متوجه نگاه سنگین وپر از معنی
یک دخترخانم زیبا و نازنین شد.که زل زده تو چشماش.ایشون هم یک زیر چشمی نگاهی به دختر خانم انداخت و
از کنار هم رد شدند هر کسی بسوی جایی که باید بره رفت.اولاش پاپی نشد ولی این نگاهه کار خودشو
کردده بود.هر لحظه که می گذشت بیشتر متوجه تغییر احوال خودش می شد.چند بار دیگه نگاهها تکرار شد
حالادیگه کار به جا یی رسیده که تمام فکر و ذکرش مشغول دختره شده .هر لحظه به یادش بود.
همیشه شب که میشد سرش رو بالش میذاشت و با خودش می گفت فردا که بشه میرم و همه چیزو بهش میگم
بهش میگم که یک اللهه ست ولایق پرستش
بهش میگم تو عمرم دختری نظیرش ندیدم
بهش میگم وقتی می خنده چه شیرین میشه
بهش میگم چشاش چقدر قشنگه
بهش میگم لبها و صورت نازگوخوشگلش هیچی از فرشته ها کم نداره
میگم که در فرا سوی مرزهای تنش دوستش دارم
خب حالا دیگه روز شده و میخواد بره سنگهاش رو وابکنه.تو راهرو روی یک صندلی نشسته
منتظره تا بت رویاهاش کلاسش تموم بشه بیاد بیرونو ببیندش . وجودش رو ترس و اضطراب مچاله کرده.
لحظه شماری میکنه تا از کلاس بیاد بیرون . واقعا" راست میگن انتظار سخته هر ثانیه براش به اندازه یه قرن گذشت.
قلبش تند تند میزنه 300تادر ثانیه حرارت بدن نزدیکای 80عرق از پیشونی سرازیر. بالاخره لحظه موعود مثل لحظه ای
ماه در شب های سرد و طولانی رویت میکنه فرا میرسه.ضربان از300میره رو 700دختره داره بهش نزدیک میشه
اما اون سر جاش خشک شده نمیتونه حرکت کنه زبونش بند اومده تمام تنش عرق کرده .دختره الان روبروشه حرف هایی
که قرار بود بزنه همه یادش رفتند اصلا" لال شده .دوباره اون نگاه تکراری.فقط نگاه فقط نگاه.حالا دیگه از جلوش رد شده
وچند متر فاصله گرفته. پسره هنوز تو بهت اینه چرا بهش نگفته.بهترین موقعیت رو از دست داده بود دختره تنهای تنها بود.
اما نتونست بره و باهاش حرف بزنه.خودشو در مقابلش هیچ میدید.اعتمادوجرات لازم رو نداره یا از دست داده یا ازش گرفتند.
اون تب و تاب اولیه فرو کش کرده رو به سردی نهاده.سر جاش یخ کرده. با خودش میگه چرا من نتونستم بهش بگم.چا من میترسم
چرا هر کاری میخوام انجام بدم میترسم.چا از آدم ها می ترسم.همیشه از این ترس وهراس دارم که آدم ها به من هجوم نیارند.یا منو تحقیر
نکنند.من ایقدر از این آدم ها نا آدمی دیدم که دیگه ازشون می ترسم.عشق میخواد تو وجود من شریان داشته داشته باشه .اما من اینقدر
ازکینه و نفرت و ترس لبریزم که عشق نمی تونه تو وجودم جلوه کنه.میترسم میترسم از اینکه تحقیر بشم ازاینکه زخم زبون روح زخمیم
رو بیشتر پاره کنه . تو بیست سال زندگیم خیلی از این چیزها دیدم.آدم های مهاجم آدم های آدم خوارمن خیلی ضعیفم نمی تونم در مقابل اینها
سینه سپر کنم .روح مبارزه در من کشته شده .جرات و اعتماد رو از من گرفتند. هر روز شاهد اینم که سرشت های نیک در من رنگ میبازه
و کمرنگ کم رنگ تر میشه. در عوض کینه و بغض و هرچه خوی شیطانی روز به روز در وجودم فوران میکنه وزبانه میکشه.این جامعه انجوری
حکم میکنه . جامعه ظاهر پسند جامعه بی همه چیز.چرا من نمیتونم ابراز عشق کنم؟چرا ترس و نفرت جاش رو تو وجودم گرفتند؟دریغا از یک
ریزه محبت . شوق انتقام در وجودم در زره زره وجودم تلمبار شده .به این فکر میکنم یه رئز خدا به من قدرتی بده به من بده تا هرچه آدم خونخوار
و زهر صفت رو از زمین جارو کنم .تا آدم های عاشق ببتونند راحت نفس بکشند. سیلی این آدم ها روی گونه های نزار شانه های ضعیف من چه سنگینی مکنه.
میگن یه روز یکی داشته تو روشنایی روز با یه چراغ میگشته وقتی بهش می گن چکار میکنی میگه دارم دنبال آدم میگردم.عجب سیاهی نفس کشیدن چه سخت شده
سختراینکه آدم دیگه زندگی رو دوست نداشته باشه واز مرگ خوشش بیادو سختر اینکه آدم لبخند رو فراموش کنه سختر اینکه از خنده دیگران گریه ات بگیره.
پسرک با خود میگفت ومیگفت. بیچاره میخواست همون جا گریه کنه با صدای بلند دردش رو به همه بگه. اما دورور اون که کسی نیست.
اون تک وتنها وبی کسه.فقط خدارو داره خدا هم هیچ کاری جز نظاره بر بیچا رگی های اون نمیکنه.از اینکه عاشق شده بود خودشو نفرین می کرد
آخه کسی که محکوم به تحمل بدبختی رو چه به عشق. کسی رو که تو خانواده فقیر بزرگ شده چه به احترام .کسی که طبقه اجتماعیش قعر اجتماعه
رو چه به معاشرت با آدم حسابی(بر پدر هر چه آدم حسابیه لعنت)این کس باید بره بمیره. اما اون دوست داره قبل از اینکه بمیره انتقام بگیره از مسببین بدبختیش.
از تک تک آدم های مهاجم . به همین خاطر هر روز به خدا میگه تا یه قدرت بهش بده یه قدرت مافوق بشری. اما هیچ خبری نیست نتنها خدا هیچ قدرتی بهش نمیده
بلکه هر روز یه بدبختی جدید هم براش نازل میکنه . روحیه اش ضعیف شده و هر بیشتر از دیروز داغون میشه.شاید دچار بیماری شدید روانی بشه و کارش به تیمارستان بکشه.
شاید باید یک مشاور به وضعیتش رسیدگی کنه.یا باید داروی زد افسردگی بخوره.از دانشکده بیرون میزنه.دمق وپکر. کسی که نتونه ابراز عشق کنه. کسی که تا این حد احساساتش
کشته شده عاقبتش چی میشه.میزنه به دل خیابون بی مقصد.این حادثه چند بار دیگه تکرار شدو هیچ وقت نتونست حررف دلش رو بزنه.حالا دیگه تنها آرزویی که داره اینه که بدونه اون دختر در بارش چی فکر میکنه. آیا با اینکه نتونسته بعد از این مدت قدم جلو بزاره باز هم دختره دوستش داره.اصلا" اون دختر دوستش داشت یا اینها همه توهم
بود.هیچی معلوم نشد
ساعت یک بعد از نصف شبه یه باد تند و خنک داره میوزه و شاخه های درخت گردو رو تکان میده. تو حیاط روی یک تخت دراز کشیده. داره فکر میکنه .به چی ؟ به کی؟ خدا میدونه. شاید بهاین فکر میکنه الان دختره کجاست داره چکار میکنه.در باره ش چی فکر میکنه اصلا" بهش فکر میکنه. شاید الان ازدواج کرده.


*****





من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی وگرم
برای عشق بازی موج ها قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موج ها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی تو قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد
واسه داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتند حس عاشقی همینه
اومدی تو سر نوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تو قایقی بودی و از من و دلم گذشتی
رفتیو با قایق عشقت سوی روشنی فردا
منودل تنها نشستیم چشم به راهت رو به دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنهاوغریبم داره این گوشه میمیره
اما وقت مردن باز سوراغت رو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای آروم میگیرم

عشق و نفرت

انسان از چهار قدرت درست شده که تمام احساساتش از در آمیزش این چهار قدرت درست شده
عشق
نفرت
ترس

جرأت
اما من عشق رو از دست دادم
پس فقط این قدرت ها را دارا هستم
پرخاشگری (نفرت و ترس)
بی رحمی(نفرت و جرأت)
سردرگمی(ترس و جرأت)
پوچی(هیچ قدرتی)
نفرت
ترس
جرأت
شیطانی(نفرت و ترس وجرأت)
اما یه حسه عجیب هم دارم
افسوس
فکر می کنم افسوس ـ از دست دادن عشق ـ


***

اگه گفتی عرب مخفف چیه ؟ عدم رعایت بهداشت
**


همانا ما شما را به زور چک و لقد به بهشت می بریم

(سوره ناجا آیه 110)
**
میدونی چرا دخترا موبایلو رو سینشون آویزون میکنن و پسرا میزارن تو جیبشون ؟
.
.
.
.
.
.
چون هم رو تپه خوب آنتن میده هم بغل دکلعجب رسمیه
**
ما آدما همیشه صداهای بلندو می شنویم؛پررنگهارو می بینیم و کارهای سختو دوست داریم؛غافل از اینکه خوبها آسون میان؛بی رنگ می مونن و بی صدا می رن.

**


هر نفر چه ماشینی داره؟!

نانوا : آردی
قزوینی : پیکان
زندانی : فراری
پیرزن : چوروکی چیف
فاحشه : ماکسیما!
عرب : ک؟یریسیدا..(اسم ماشینه)
مجنون : لیلند
آبادانی : کمرو
قمارباز : رنو !!

**
سرخ پوستها موقع حمله به قزوین میگن:
آکومبا، بومبا، یاکومبا!
وقتی که از حمله بر می‌گردند میگن: نکن بابا، نکن بابا

**
میدنی تفاوت شهرداری با صدا و سیما چیه ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
اولی آشغال جمع میکنه دومی آشغال پخش میکنه

**


اگه گفتین تشابه گوز با شهرام جزایری چیه ؟
جفتشون وقتی در میرن هیچکس گردن نمیگیره

**
صفهانیه 25 تومانی تو دستش عرق می کنه، می گه هرچی گریه کنی خرجت نمی کنم

**
یه روز یکی میره بقالی، میگه: آقا صابون داری؟ میگه: آره . مرده میگه: پس لطفا دستات رو بشور، به من یه کیلو پنیر بده

**
یه روز تو رو تو کوچه دیدم و عاشقت شدم....
فرداش تو خیابون دیدمت و دیوونت شدم......
امروز تو اتوبان دیدمت خدا آخر و عاقبتم و به خیر کنه!

عجب 206ی هستی
استان دار رشت:
باعنایت خداوند و همت مسئولین درجهت خودکفایی اکنون 20درصد ازبچه هامون را خودمون تولید میکنیم.

**
عاقد خطاب به عروس:آیا وکیلم شما را با مهریه هزار لیتر بنزین و چهار عدد کارت سوخت به عقد دائم آقا محمود در بیاورم؟ ....... . . عروس رفته ماشینش رو گازسوز کنه

**
مهریه جدید: 1386 لیتر بنزین سوپر

**
زندگی دو چیز به من آموخت:
.
.
.
.
.
.
که هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی بود

**

فردا روز جهانی هوای پاکه...یه فردا رو نگوز

**

ترکه با دوتا از رفقاش تو کافه نشسته بودن، هر سه تا هم دستتاً دمق! خلاصه شروع میکنن به درد دل، اول یکی از رفیقاش میگه: دیروز تو کیف دخترم یک بسته سیگار پیدا کردم، آاای حالم گرفته شد. تاحالا فکرشم نمیکردم که دخترم سیگاری باشه. اون یکی رفیقش میگه: بابا این که چیزی نیست، من پریروز تو کیف دخترم یک بست حشیش پیدا کردم، ازون موقع تاحالا فقط میخوام بمیرم! عمری فکر نمیکردم دخترم عملی باشه. ترکه یک آه از ته دل میکشه، میگه: بابا اینا که چیزی نیست. من دیروز تو کیف دخترم یک بسته کاپوت پیدا کردم. تا
امروز فکرشم نمیکردم که دخترم ک..........یر داشته باشه

**

یکی رفت انگلیس. صبح پاشد با زنش رفت بیرون توی خیابون. یه مرده از کنارشون رد شد و گفت: «گود مورنینگ سر». اون جواب داد: «سر مورنینگ گود»! زنش پرسید اوا آقا جعفر چی شد؟ گفت هیچی! این یارو انگلیسیه گفت: «سلام علیکم» و منم بهش گفتم: «علیکم سلام

**w
زن ترکه میمیره. مراسم خطمش ترکه بد دمق نشسته بوده یک گوشه و
هی کلشو تکون میداده، با خودش میگفته: عجب! ...ای بابا... مگه میشه؟!
ملت میان دلداریش بدن، میگن: خوب بالاخره مرگ حقه و همه رفتنییم و
ازینجور کس‌شعرا! ترکه میگه: نه آخه شما نمیدونید. والله ما خوابیده بودیم،
لب من رو لبش بود، کیرم تو کسش بود، انگشتمم تو کونش بود... ایلده من
نمیفهمم این جونش از کجاش در رفت؟!

**
یک روز یک ترکه اصلا هیچی حالیش نبوده و چشمو و گوشش بسته بوده به اسم احمد . خلاصه احمد ازدواج میکنه و یک زن میگیره به نام مریم . یک سال از ازدواجشون میگذره که مریم میبینه این احمد اصلا باهاش حال نمیکنه . این موضوع رو به مادرش میگه و مادرش میگه تو لخت بشو و برو زیر پتو و بگو
احمد بیاد پتو رو از روت برداره وقتی ببینه لختی حتما میکنتت
مریم شب این کار رو میکنه و به احمد میگه تا بیاد و پتو رو از رویش برداره
خلاصه اینقدر مریم اصرار میکنه تا احمد میاد و پتو رو برمیداره و مریم رو
لخت میبینه و یه هو میگه: هو هو ... مریم دودول نداره.

**
.تهرانیه به ترکه میگه: ‌بگو بلوط،‌ ترکه میگه: بلوط. تهرانیه میگه: کیرم تو گلوت! ترکه حسابی بهش بر میخوره،‌ با خودش میگه من باید حال اینو بگیرم. میره یه هفته فکر میکنه،‌ هفته بعد میاد به تهرانیه میگه: بگو شلغم. تهرانیه میگه:‌ شلغم. ترکه میگه:‌ کیرت تو حلقم.

**
ترکه گیر میده کیرشو بذاره تو چشم زنش
زنه میگه بابا کور میشم...
ترکه میگه مگه دیشب گذاشتم تو دهنت لال شدی؟

**
زن رشتیه نصفه شب داشته میرفته بیرون، رشتیه از خواب پا میشه، میپرسه: خانم جان!‌ کجا میری؟ زنه میگه: دارم میرم ...س بدم! رشتیه میگه: جای دیگه نری!!

**
ترکه میره کله پاچه فروشی، یارو بهش میگه: قربون چشم بگذارم؟ ترکه میگه: نه آقا! حداقل صبر کن من برم قایم شم!

**
ترکه دکتر میشه بعد به مریضش دو تا قرص میده میگه یکیشو یه ربع قبل از خواب بخور یکیشم یک ربع قبل از بیداری .

**
مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی حتی برای یه نفر...........

**

یه زن رشتی به شوهرش میگه این همسایه قزوینی ما هر وقت تو نیستی میاد منو میکنه . میگه ولش کن اون کسخله هر
وقت هم تو نیستی میاد منو میکنه.!!!

**
همیشه تصور کن توی یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی پس مراقب باش به طرف کسی سنگ نندازی چون اول دنیای خودتو می شکنی.

**
صد بار قسم خوردم که نام تو رو بر زبان نیاورم .
ولی افسوس قسم هم نام تو بود

**
تنها یک سقوط است که جاذبه زمین مسئول آن نیست فرو افتادن در عشق

**

انسان ها دو دسته اند: آن هایی که بیدارند در تاریکی و آن هایی که خوابند در روشنایی

**
فرق دزد با زن : دزد وقتی مالتو میخوره جیگرت میسوزه . اما زن وقتی مالتو میخوره
جیگرت حال میاد!

**
بر سنگ سپیدی نشسته بودم و شوق حضورت را مشتاقانه می طلبیدم باد فرا رسیدنت را به مشام جان نواخت و من از خود بی خود شدم دقایقی بعد زانوهایم لرزید و من سرخ شدم زرد شدم و تو آمدی من سیفون را کشیدم آب تو را برد!!!

**
بچه به مامانش میگه تو مهد کودک بچه ها حرف زشت می زنن مادرش میگخ: تو یک وقت یاد نگیری!! بچه میگه: من به ...س ننم خندیدم از ..س شعرای
این بچه ...ونیا بگم!!

**
یک بابایی یک طوطی میخره، هنوز یک هفته نشده طوطیش مریض میشه میافته گوشه قفس. خلاصه یارو طوطی رو ورمیداره میبره پیش دامپزشک، اونجا هم جناب دامپزشک (به عادت مالوف علم دامپزشکی) یک درجه میکنه به ماتحت طوطی که درجه بدنش رو بفهمه. همچین که درجه رو فرو میکنه ،یهو طوطیه کلی حال میکنه و خلاصه ازون روز به بعد کار و زندگیش شده بوده این که خودش رو بزنه به مریضی تا ببرنش پیش دامپزشک و اونجا درجه به ...ونش کنند و این حال کنه!! خلاصه یک مدت میگذره، یک شب جناب صاب‌طوطی تو خونش مهمونی داشته، یک جناب سرهنگی هم جزو مهمونا بوده. وسطهای مهمونی، طوطیه میاد از سرهنگه میپرسه: اینا چیه رو شونت چسبوندی؟ سرهنگه میگه: اینا درجس. طوطیه میگه: اِاِ..؟ بکنشون تو ...ونت، اونقده حال میده!!!

**
ملکه انگلیس داشته از یه بیمارستان بازدید میکرده، وارد یک اتاق میشن، میبینن مریضه داره رو تخت ...لق میزنه! ملکه جا میخوره از رئیس بیمارستان میپرسه : اوه! آقا خواهش میکنم بفرمایید این چه وضعیتی است؟ رئیس بیمارستان جواب میده: چیزه! بله! ببخشید! یادم اومد. این مریض میزان ترشح اسپرمش خیلی زیاده، اگر روزی یه بار تخلیه نکنه حالش وخیم میشه! ملکه میگه : عجب! حالا فهمیدم! خلاصه ازونجا رد میشن، تو بخش بعدی وارد یک اتاق میشن، میبینن یک پرستاره داره برای یه مریض ...اک میزنه! ایندفعه قبل ازین که ملکه سئوال کنه، دکتره میگه : این مریض هم همون مشکل رو داره، ولی این بخش خدمات بهتری ارائه میده!!

نامه ای به رییس جمهور

سلام آقای رییس جمهور
من یه دانشجوم و بیست ودو سال سن دارم .با کلی آرزو های رنگی وساده
اما وسط یه دیوار آهنی وسرسخت گیر افتادم بدون راه فرار.
این دیوار سخت وآهنی فقره که از هر سو راه من رو سد کرده.
من تو این دیوار آهنی هیچ کس رو ندارم. تک وتنها بی کس و پر از حسرت.
پر ازحسرت نرسیدن به خواسته های که تمام انسان ها بهش رسیدن بجز من.
از زندگی واز همه کس وهمه چیز دلگیر شدم.پاک نا ناامید شدم.مات ومبهوت
به آینده که نگاه میکنم هیچی نمیبینم کاملا" نا معلوم نمیدونم قراره چی به سرم بیاد
به گذشته که میرم بد بختیوبیچارگی های که کشیدم یکی یکی جلوچشام صف می کشند.
گنگ موندم نمی دونم چکارکنم.میدونی یکبارعاشق یه دختری شدم وشبوروز براش نداشتم
تو تب عشقش می سوختم حاضر بودم هر چی دارم براش بدم تا بدستش بیارمو باهاش
ازدواج کنم اما منکه جیزی نداشتم براش بدم.اون وقت میدونید با خودم چی فکر میکردم.
فکر می کردم خوب گیرم قدم جلو میذاشتم و بهش ابراز عشق میکردموبعد از کلی بگیرو
ببند از اون انکاروازمن اصرار بدستش میآوردم.آخرش که چی مثل خودم بیارمش زندان فقر پشت میله های
بدبختی اسیرش کنم تا بپوسه.اون کسی که این حرفو زده(عشق رو نمیشه سر سفره گذاشت و خورد)بایدبهش
جایزه داد.بنیان گذار اسلام به ازدواج به عنوان یک عامل که کامل کننده ی دینه اشاره کردهو از سوی دیگر هم از
فقر به عنوان از بین برنده یدین اشاره شده.آیا برای یک بشر این حق نیست که از یک زندگی ساده که دستش به دهنش
برسه برخوردارباشه ویک سر پناه داشته باشه.پر شدم از زخم هایی که وجودم رو آزارمیده بدون هیچ مرهمی هیچ وهیچ.
شما جای من باشید چکار می کنید وقتی دستتون از زمین وزمان کوتاه شده.وقتی هیچ کسی بهتون روی خوش نشون نمیده
وقتی کسی نیست که به اون تکیه بدید. کاش بدونی بی کسی و بی پناهی چقدر سخته.راستش رو بخواین تا حالا بارهاوبارها
به این فکر افتادم که زندگی رو ببوسموکنار بذارم واز بین شش روش خودکشی که روشون کار کردم بهترین روانتخاب کنم
واز همه چیزوهمه کس وهیچکس و هر چه بد بختیه راحت شم