ساعت یک نصف شبه .یه باد تند خنک داره میوزه و شاخه های درخت گردو رو تکان میده.
روی یک تخت توحیاط دراز کشیده باتمام وجود خنکی هوا رولمس میکنه. داره فکر میکنه
به چی ؟ به کی ؟ خدا میدونه.شایدداره به عشقش فکر می کنه آره داره به عشقش فکر میکنه.
ولی کدوم عشق؟همون عشق نافرجامش دیگه.حسرت تو وجودش داره موج میزنه.به دختری
فکر میکنه که مدتیه ازش خبر نداره .از وقتی تعطیلات تابستانی شروع اونو ندیده.
همیشه همینجوریه شبهاش رو با این وضع به روز میرسونه.حسرت روزهایی که از دستش رفتند.
آخ که چه روزهایی میتونست در کنارش بهترین روزهاش باشند.اون میتونست در کنار دختری که
دوست داره شادی رو حس کنه.میتونست درکنارش لحظه ها رو بدست بیارهو تو هر لحظه زیبایی به هم هدیه بدند.
اما نتونست و اون روزها گذشتندحالا حسرت مونده وافسوس.زمان وقتی میگذره فقط زخمهاش میمونه و
دیگه هیچ.خیلی دوستش داشت تو تب عشقش میسوخت همیشه از خدا طلبش می کرد.اگه انقدر از خدا
خود خدا رو طلب می کرد دریق نمیکرد.همه چیز اینجوری شروع شد داشت از پله های تو محوطه
دانشکده بالا میرفت پر از احساس های گوناگون احساس یه کسی که انگار دنیا داره به اون نگاه میکنه
و همه با انگشت اونو به هم نشون میدن یا دارن در بارش حرف های نه چندان خوب میزنند.
با عجله تمام داشت از پله ها بالا می رفت که بره کلاس ناگهان متوجه نگاه سنگین وپر از معنی
یک دخترخانم زیبا و نازنین شد.که زل زده تو چشماش.ایشون هم یک زیر چشمی نگاهی به دختر خانم انداخت و
از کنار هم رد شدند هر کسی بسوی جایی که باید بره رفت.اولاش پاپی نشد ولی این نگاهه کار خودشو
کردده بود.هر لحظه که می گذشت بیشتر متوجه تغییر احوال خودش می شد.چند بار دیگه نگاهها تکرار شد
حالادیگه کار به جا یی رسیده که تمام فکر و ذکرش مشغول دختره شده .هر لحظه به یادش بود.
همیشه شب که میشد سرش رو بالش میذاشت و با خودش می گفت فردا که بشه میرم و همه چیزو بهش میگم
بهش میگم که یک اللهه ست ولایق پرستش
بهش میگم تو عمرم دختری نظیرش ندیدم
بهش میگم وقتی می خنده چه شیرین میشه
بهش میگم چشاش چقدر قشنگه
بهش میگم لبها و صورت نازگوخوشگلش هیچی از فرشته ها کم نداره
میگم که در فرا سوی مرزهای تنش دوستش دارم
خب حالا دیگه روز شده و میخواد بره سنگهاش رو وابکنه.تو راهرو روی یک صندلی نشسته
منتظره تا بت رویاهاش کلاسش تموم بشه بیاد بیرونو ببیندش . وجودش رو ترس و اضطراب مچاله کرده.
لحظه شماری میکنه تا از کلاس بیاد بیرون . واقعا" راست میگن انتظار سخته هر ثانیه براش به اندازه یه قرن گذشت.
قلبش تند تند میزنه 300تادر ثانیه حرارت بدن نزدیکای 80عرق از پیشونی سرازیر. بالاخره لحظه موعود مثل لحظه ای
ماه در شب های سرد و طولانی رویت میکنه فرا میرسه.ضربان از300میره رو 700دختره داره بهش نزدیک میشه
اما اون سر جاش خشک شده نمیتونه حرکت کنه زبونش بند اومده تمام تنش عرق کرده .دختره الان روبروشه حرف هایی
که قرار بود بزنه همه یادش رفتند اصلا" لال شده .دوباره اون نگاه تکراری.فقط نگاه فقط نگاه.حالا دیگه از جلوش رد شده
وچند متر فاصله گرفته. پسره هنوز تو بهت اینه چرا بهش نگفته.بهترین موقعیت رو از دست داده بود دختره تنهای تنها بود.
اما نتونست بره و باهاش حرف بزنه.خودشو در مقابلش هیچ میدید.اعتمادوجرات لازم رو نداره یا از دست داده یا ازش گرفتند.
اون تب و تاب اولیه فرو کش کرده رو به سردی نهاده.سر جاش یخ کرده. با خودش میگه چرا من نتونستم بهش بگم.چا من میترسم
چرا هر کاری میخوام انجام بدم میترسم.چا از آدم ها می ترسم.همیشه از این ترس وهراس دارم که آدم ها به من هجوم نیارند.یا منو تحقیر
نکنند.من ایقدر از این آدم ها نا آدمی دیدم که دیگه ازشون می ترسم.عشق میخواد تو وجود من شریان داشته داشته باشه .اما من اینقدر
ازکینه و نفرت و ترس لبریزم که عشق نمی تونه تو وجودم جلوه کنه.میترسم میترسم از اینکه تحقیر بشم ازاینکه زخم زبون روح زخمیم
رو بیشتر پاره کنه . تو بیست سال زندگیم خیلی از این چیزها دیدم.آدم های مهاجم آدم های آدم خوارمن خیلی ضعیفم نمی تونم در مقابل اینها
سینه سپر کنم .روح مبارزه در من کشته شده .جرات و اعتماد رو از من گرفتند. هر روز شاهد اینم که سرشت های نیک در من رنگ میبازه
و کمرنگ کم رنگ تر میشه. در عوض کینه و بغض و هرچه خوی شیطانی روز به روز در وجودم فوران میکنه وزبانه میکشه.این جامعه انجوری
حکم میکنه . جامعه ظاهر پسند جامعه بی همه چیز.چرا من نمیتونم ابراز عشق کنم؟چرا ترس و نفرت جاش رو تو وجودم گرفتند؟دریغا از یک
ریزه محبت . شوق انتقام در وجودم در زره زره وجودم تلمبار شده .به این فکر میکنم یه رئز خدا به من قدرتی بده به من بده تا هرچه آدم خونخوار
و زهر صفت رو از زمین جارو کنم .تا آدم های عاشق ببتونند راحت نفس بکشند. سیلی این آدم ها روی گونه های نزار شانه های ضعیف من چه سنگینی مکنه.
میگن یه روز یکی داشته تو روشنایی روز با یه چراغ میگشته وقتی بهش می گن چکار میکنی میگه دارم دنبال آدم میگردم.عجب سیاهی نفس کشیدن چه سخت شده
سختراینکه آدم دیگه زندگی رو دوست نداشته باشه واز مرگ خوشش بیادو سختر اینکه آدم لبخند رو فراموش کنه سختر اینکه از خنده دیگران گریه ات بگیره.
پسرک با خود میگفت ومیگفت. بیچاره میخواست همون جا گریه کنه با صدای بلند دردش رو به همه بگه. اما دورور اون که کسی نیست.
اون تک وتنها وبی کسه.فقط خدارو داره خدا هم هیچ کاری جز نظاره بر بیچا رگی های اون نمیکنه.از اینکه عاشق شده بود خودشو نفرین می کرد
آخه کسی که محکوم به تحمل بدبختی رو چه به عشق. کسی رو که تو خانواده فقیر بزرگ شده چه به احترام .کسی که طبقه اجتماعیش قعر اجتماعه
رو چه به معاشرت با آدم حسابی(بر پدر هر چه آدم حسابیه لعنت)این کس باید بره بمیره. اما اون دوست داره قبل از اینکه بمیره انتقام بگیره از مسببین بدبختیش.
از تک تک آدم های مهاجم . به همین خاطر هر روز به خدا میگه تا یه قدرت بهش بده یه قدرت مافوق بشری. اما هیچ خبری نیست نتنها خدا هیچ قدرتی بهش نمیده
بلکه هر روز یه بدبختی جدید هم براش نازل میکنه . روحیه اش ضعیف شده و هر بیشتر از دیروز داغون میشه.شاید دچار بیماری شدید روانی بشه و کارش به تیمارستان بکشه.
شاید باید یک مشاور به وضعیتش رسیدگی کنه.یا باید داروی زد افسردگی بخوره.از دانشکده بیرون میزنه.دمق وپکر. کسی که نتونه ابراز عشق کنه. کسی که تا این حد احساساتش
کشته شده عاقبتش چی میشه.میزنه به دل خیابون بی مقصد.این حادثه چند بار دیگه تکرار شدو هیچ وقت نتونست حررف دلش رو بزنه.حالا دیگه تنها آرزویی که داره اینه که بدونه اون دختر در بارش چی فکر میکنه. آیا با اینکه نتونسته بعد از این مدت قدم جلو بزاره باز هم دختره دوستش داره.اصلا" اون دختر دوستش داشت یا اینها همه توهم
بود.هیچی معلوم نشد
ساعت یک بعد از نصف شبه یه باد تند و خنک داره میوزه و شاخه های درخت گردو رو تکان میده. تو حیاط روی یک تخت دراز کشیده. داره فکر میکنه .به چی ؟ به کی؟ خدا میدونه. شاید بهاین فکر میکنه الان دختره کجاست داره چکار میکنه.در باره ش چی فکر میکنه اصلا" بهش فکر میکنه. شاید الان ازدواج کرده.
*****
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی وگرم
برای عشق بازی موج ها قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موج ها
یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی تو قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرو رو شد
واسه داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتند حس عاشقی همینه
اومدی تو سر نوشتم بی بهونه پا گذاشتی
اما تو قایقی بودی و از من و دلم گذشتی
رفتیو با قایق عشقت سوی روشنی فردا
منودل تنها نشستیم چشم به راهت رو به دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنهاوغریبم داره این گوشه میمیره
اما وقت مردن باز سوراغت رو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای آروم میگیرم